|
نگاهم که می کنی با این گندم زار هزار رنگ تنم بوی عطر نان تازه می گیرد. + نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 توسط ونوس ترابی |
۱) نفس بکش در کشاکش فهم و خیال در فراسوی شک های پر تپش آن هنگام که دامان خورشید پر چین از نورهای شکسته استقلال ابر را به رخ می کشد. تازه شو مثل یک گرداب در زمینی بایر به تن بکش استثغای ریشه را زیر قامت ترد اقاقیا که این است نهایت درک طبیعت از یک عطش. فریاد بزن در هراس از سرداب یک قفس که تو را در سرزمینی سبز به آشیانی تاریک و ناشناخته می کشاند و چه تلخ است وقتی سیاهی یک نگاه همان چاهی شود که عمق احساس و اعتماد را به سخره می گیرد. من گم شدم گنگ شدم و کلافی بر حلقم می پیچید پس طلوع کن که خوب می دانی من هنوز همان آفتابگردان تنها و آواره ام... ------------------------------------ ۲) سلام امروز سلام ای فصل تازه دلتنگی بگو خورشید تو در کدام مدار سرگردان است که اینطور گرفتار استوای یک آغوشم؟ + نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت1391 توسط ونوس ترابی |
تاجرچشم های تو روزی از این حوالی می گذرد و من تمام شعرهایم را حراج می کنم برای یک نگاه پر از قافیه و غزل و شوریدگی + نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 توسط ونوس ترابی |
بی پروا و مسموم در موهایم می وزی وقتی در جدال با زبان مشکوک همسایه ها، هنوز فکر می کنم که اگر انتظارت در من نپیچد هرگز بید مجنون نخواهم بود! + نوشته شده در جمعه 8 اردیبهشت1391 توسط ونوس ترابی |
هرشب در آغوش اردیبهشت شکوفه می دهم خیالم اما در وعده های فروردین سرگردان و بی آبروست...
+ نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت1391 توسط ونوس ترابی |
دیگر نه تو در کلاه من پنهانی نه من ورد های جادویی را به خاطر دارم؛ محض رضای خدا پرده را بالا بکش و در آستینم بمان من برای همه تا صبح می رقصم! + نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1391 توسط ونوس ترابی |
یادت باشد که آغوشم برای تو مخرج مشترک از تمام شکوفه های بادام و سیب و گسلی تنگ در اولین هزاره تنهایی ست؛ بیا در این قحطی دریا تا هنوز خشکی ها به هم نرسیده اند، بالای بلندترین کوه برای رنگین کمان جا بگیریم! + نوشته شده در جمعه 18 فروردین1391 توسط ونوس ترابی |
خیالت را از پنجره ای بی حصار آویخته ام تا شب های پر التهاب نبض عبور از دستم نرود و روح مضطرب م را، که هنوز در انحنای زمان تیر می کشد، روی زمین جا بگذارم. تو اما برایم آسمانی بارانی بیاور و نگاهی بی چتر تا ببینی چه شعری می چکد از انگشت های کوچکم... + نوشته شده در شنبه 12 فروردین1391 توسط ونوس ترابی |
این شب ها که نیستی ماه را می بینم که از کنج قاب شیشه ای ثانیه به ثانیه بیشتر فاصله می گیرد، ستاره ای محتضر از منزوی ترین سیاه چاله سوسو می زند، و فکر می کنم نور شاید آن توّهم مرطوب باشد که از خدا تا آسمان کشیده اند... می دانم گاهی سکوت از تمام حفره های مغز و زبان عمیق تر می شود می دانم اگر زاویه هوس در رسم الخط رؤیای من تغییر کند کسی چند صندلی آن طرف تر زمزمه می کند: هیس! آخ...چقدر درد می کشم میان این واژه ها وقتی باید چشم هایت را میان خطوط شعرم مچاله کنم... وقتی خورشید هنوز همان دایره نحس روشن است که صورتت را از پرده شب پاک می کند وقتی طلوع... می بینی؟ چشم بر هم زدم و باز فیلم تمام شد! + نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391 توسط ونوس ترابی |
سلام باران جان قربان قدمت حرف تازه ای ندارم فقط این دم بهاری کاکتوس لب پنجره را هم دریاب... راستش اگر ساکت مانده به جان ابر قسم دل گُر گرفته اش را فقط من دیده ام، تو بگذار به حساب صبر و انتظاری که خودت در تنش کاشته ای! تصدقت بشوم این خارهای ناسور تحفه نگاه های حریص زنبورهاست الهی که خدا نسلشان را از زمین بردارد، نکند یک وقت عارت بشود که نوازشش کنی. تو را به جان دریا قسم از من نشنیده بگیر اما این حیوانکی همان شکوفه سیب است که با رفتنت کاکتوس شد. باز بین خودمان بماند اما اگر بدانی چه لعبتی بشود با آمدنت همین حالا کاری می کنی که میانه ابرها شکراب شود! دیگر هر گلی زنی به سر خودت زدی قربانت ... پ.ن باران خود تو هستی...خود خودت! + نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391 توسط ونوس ترابی |
|